المحقق السبزواري

466

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

گفتم جامهء او را بشوييد . » آن ضعيفه گفت : « و اللّه كه به غير از اين كه پوشيده ديگر ندارد . » و بعضى گفته نفقه او روزى دو درهم بود . شخصى به او گفت : « ابتداى انابت تو چه بود ؟ » گفت : « اراده كردم كه غلام خود را بزنم . گفت : ياد كن شبى را كه صبحش قيامت است . » از زوجهء او نقل است كه گفت : « نزد او داخل شدم . در مصلّاى خود بود و اشك بر محاسن او جارى بود . گفتم : خ آيا چيزى حادث شده ؟ خ گفت : خ من متقلّد امور امّت محمّد صلّى اللّه عليه و إله شده‌ام . فكر مىكنم كه فقير گرسنه و مريض ضايع و برهنه و مظلوم مقهور و غريب اسير و شيخ كبير و صاحب عيال بسيار و مال اندك و امثال اينها در اقطار زمين باشند ، و مىدانم كه پروردگار من زود باشد كه مرا از حال ايشان سؤال كند و خصم من محمّد صلّى اللّه عليه و إله خواهد بود . ترسيدم كه حجّت من در آن وقت ثابت نباشد . بر خود رحم كردم و گريستم . خ » و از جملهء خلفاى [ 119 آ ] بنى عباس المهتدى باللّه [ حكومت : 255 - 256 ق . ] به اين طريق عمل كردى . در ايام خود ملاهى و غنا و شراب را منع نموده بود . از هاشم بن قاسم هاشمى نقل است كه گفت : « بعضى شبهاى رمضان نزد مكتفى « 1 » [ حكومت : 289 - 295 ق . ] بودم . برخاستم كه بروم ؛ مرا امر به نشستن نمود . پس ، نشستم تا وقتى كه با او نماز مغرب را به جماعت گزاردم . پس ، امر كرد كه خوردنى بياورند . طبقى آوردند كه در آن دو قرص نان بود و ظرفى در آن نمك و در ظرفى ديگر زيت « 2 » و در ديگرى سركه . پس ، مرا به خوردن دعوت كرد ، و او مىخورد و من اندكى مىخوردم به گمان آنكه طعام نيكو حاضر خواهد شد . چون خوردن مرا ديد ، گفت : « روزه نبودى ؟ » گفتم : « بلى ، بوده‌ام . » گفت : « فردا قصد روزه ندارى ؟ » گفتم : « چون نداشته باشم ؟ رمضان است . » گفت : « چيزى مستوفى « 3 » بخور كه غير آنچه مىبينى اينجا ديگر چيزى نخواهد بود . » تعجّب كردم از قول او و گفتم : « چرا يا امير المؤمنين ؟ خداى عز و جلّ بر شما نعمتها كامل

--> ( 1 ) . در سطور بالا ، سخن در وصف المهتدى باللّه و پارسايى او بود كه اگر روايت هاشم بن قاسم هاشمى در ادامهء همان سخن باشد ، سهوا از مكتفى ياد شده ، و گرنه مطلب جداگانه‌اى است . ( 2 ) . روغن ، روغن زيتون . ( 3 ) . تمام ، كامل .